X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک زن که خود را نمی شناسد

1.01.2013

دلم گرفته .. از روزهایی که مامانم کمر درد داشت و من کمکش نمی کردم تو کارای خونه . حالا فرسنگها دورم ازش و خودم به این درد مبتلا شدم و فهمیدم چی میکشیده/ وقتی تو برف های 30 سانتی اینجا واسه اولین بار راه رفتم یاد روزهای بچگی افتادم که مامانم تعریف میکرده ساعت 6 صبح من تو بغلش میزده بیرون بره دانشگاه و تا سر کوچه برسه چادرش گوشه لبش یخ میزده . اون موقع ها مامان فقط واسه سرکار رفتن چادر می کرد .

دیشب جشن سال نو بود اما بخاطر کمر درد و سرماخوردگی من نرفتیم.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 12 دی‌ماه سال 1391 ساعت 02:56 ب.ظ | نویسنده: یک زن که خود را نمی شناسد | چاپ مطلب 7 نظر