X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک زن که خود را نمی شناسد

عید . بهار و یکی از دلایل خوشحالی من

امروز 10 فروردینه ، همین الان بجای تقویم سایت ایرانی تابناک رو باز کردم دیدم تاریخو . نه اینکه تابناک خون باشه فقط تاریخ ها رو از رو صفحه شون عادت دارم ببینم


وای 10 فروردین تولد پدربزرگ خدابیامرزم ..........


خب سال نو همگی تون مبارک باشه ، اگر چه می دونم چون واسه دل خودم می نویسم خواننده انچنانی نداره وبلاگم. اگر داره که بابا جان بیاین کامنت بذارین.


خیلی خوشحال بودم سال اولی که هم عید نیستم ایران بعد عید هم نیستم. نه خونه تکانی کردم نه هفت سین چیدم. اولی بخاطر اینکه همیشه خونه باید تمیز باشه خونه تکونی معنا نداره و دومی بخاطر اینکه همش تا 9 شب سر کلاس بودم اما بهار رو با 3 تا شاخه بامبو آوردم تو خونه مون . 3 تا شاخه ای که از گلفروشی مرکز تجاری دم خونه خریدم به یاد اون بامبوهای طفلی که تو ایران هم عمر روز جهازبرونم بودن ( اه که چقدر من از این خاله زنک بازیهای ایرانی بدم میومده و می اد، آخه یعنی که چی جهازبرون؟ یعنی در وسایل خونه تو باز بذاری چشم فامیل شوهر در بیاد ؟ بگذریم که من با بی میلی این مراسم رو برگزار کردم ، حنابندونم از زیرش در رفتم . چون مادر همسر اعتقاد داشتن تو حنابندون حتمن باید کیف و کفش عروس نشون داده شه که من زیر بار نرفتم و ایشون هم گفتن اگر وسایل نشون نمی دی حنابندون نگیر منم گفتم نمی گیرم و خودمو خلاص کردم ) 

بعضی وقتها با خودم فکر می کنم یکی از دلایل اصلی  اینکه همیشه دلم می خواست از ایران خارج شم همین چیزای مسخره بوده یا مثلا همین دید و بازدید عید ، امروز ما خونه شماییم فردا با اینکه تازه شما رو امروز دیدیم دوباره خونه تونیم رسما خاله بازی .  بابا جان اجازه بدین 4 روز بگذره بعد اصلا تا آخر بهار برین خونه های هم نه همین امروز و فردا. 


امروزم ایستر هالیدی هست اینجا ما هم صبح صبحونه رو با همکلاسی هامون تو  هتل صرف کردیم بمناسبت کنفرانس روابط عمومی و نت ورکینگ . 

تاریخ ارسال: شنبه 10 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:51 ق.ظ | نویسنده: یک زن که خود را نمی شناسد | چاپ مطلب 8 نظر