X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک زن که خود را نمی شناسد

رفتن یا ماندن ...

روزها میان و میرن 


تو کارم خوب جا افتادم . مرد من خسته است. خسته از خونه نشینی . همه اش می گه من واسه زندگی مشترک ساخته نشدم ( یعنی خودش ) ، دو سه بار که گفت و حرف از رفتن رفت فهمیدم که چقدر دوستش دارم و بدون اون نمی تونم نفس بکشم . یادم افتاد که باید شکرگزار خدا باشم خیلی بیش از قبل 


خدایا خودت کمکم کن 

امشب برگشته میگه آچمزت می کنم ، میذارم میرم . منم گفتم می خوای بری برو همش حرف اشو نزن 


من دوستش دارم جنس دوست داشتنم هم دوست داشتنه نه عشق ،



برچسب‌ها: رفتن
تاریخ ارسال: شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 03:11 ب.ظ | نویسنده: یک زن که خود را نمی شناسد | چاپ مطلب 4 نظر