X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک زن که خود را نمی شناسد

بازدید ایران

وقتی داشتم میرفتم ایران زیاد خوشحال نبودم و همش می ترسیدم اونجا دعوام شه با خانواده 


رفتم به خیلی کارها رسیدگی کردم ، دندانپزشکی بودم و دنبال مدرک همسر که بگیرم بیارم اینجا بتونه باهاش بره کالج درس بخونه


پولم رو هم از برادرش پیگیری کردم اولین بار بود مستقیم باهاش راجع به پول حرف می زدم خیلی هم رک حرف زدم . قبلش هم همه حرفهای دلم رو به مامان باباش گفتم ... گفتم من غریبه ام واسه شما همون طور که پول غریبه هارو دادین پول منم بدین ... خیلی حرفها زدم و از خودم حتی تعجب کردم که چطور این حرفها رو زدم .. کلی ساخته شدم تو غربت


وقتی هم برگشتم اینجا حالم خیلی بد بود .. همش دلم واسه اونجا تنگ می شد ... آخه چرا ماها باید آواره باشیم !!! اینم انتخاب خودمونه ... 


دیگه اینکه دوبار جگر خوردم آب انار ودوغ نزدیک بود فشارم بیوفته . 


کلی خوش گذشت با مامانم رفتم بازار و ماشین دودی سوار شدیم و عکس انداختیم ... خیلی به مامانم هم خوش گذشت 


اما فرصتم خیلی کم بود 

اما اومدم این همسر زیاد رفتارش باهام خوب نیست نمی دونم چی شده ....


مهم نیست به خدا توکل می کنم 

تاریخ ارسال: شنبه 17 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 01:31 ب.ظ | نویسنده: یک زن که خود را نمی شناسد | چاپ مطلب 2 نظر