X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک زن که خود را نمی شناسد

واتر پارک

3 سال بود که دوست داشتم اینجا برم پارک آبی . هر تابستون مبومد و نمی شد . این تابستون عزممو جزم کردم که برم اما همسر خان هر روز یک بهونه می اورد اما امروز که اخرین روز بازبودن پارک های آبی بود ، امروز واسه اولین بار تنهایی رفتم پارک آبی . واسه اینکه همسر بنده از آب بازی خوشش نمیاد. حوصله هم نداشتم زنگ بزنم به دوستام و الکی منتظرشون شم. بالاخره رفتم اما اولش خیلی تو ذوقم خورد همه دسته جمعی اومده بودند و من تک بودم اما کم کم خودمو پبدا کردم و رفتم از همه بازی هاش استفاده کردم حتی اون بازی هایی همه که دسته جمعی باید انجام میشد منتظر میشدم نفر کم داشته باشن بعد من اضافه شون میشدم. بعدم با خیال راحت رفتم حموم آفتاب گرفتم . نگران نبودم چرا تمام بدنم اپیلاسیون نشده یا اینکه چرا پاهام کبوده فقط سعی کردم لذت ببرم . هوا عالی بود آفتاب قایم موشک بازی می کرد و من از همه چی تنهایی لذت می بردم . گاهی که از یک بازی میومدم بیرون فکر می کردم حالا که لذت بردم چقدر خوب بود الان یکی اینجا بود و من این حال خوش رو باهاش سهیم میشدم. اما زندگی بهم امروز یاد داد نباید معطل کسی بشم همون طور که زندگی معطل کسی نمیشه ...

تاریخ ارسال: دوشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 12:55 ب.ظ | نویسنده: یک زن که خود را نمی شناسد | چاپ مطلب 3 نظر